ادرس جدید وبلاگم www.daniyalmehr.blogfa.comکه در ان تنها نوشته های خودم را پیاده خواهم کرد.....به امید حضور گرم شما
+ نوشته شده در شنبه 21 فروردین1389ساعت 6:56 بعد از ظهر  توسط دانیالمهر
|
سخنان جالب و آموزنده از گابریل گارسیا ماکزنویسنده معروف کلمبیایی و برنده جایزه نوبل در ادبیات
در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر میدانند ، و گاهی اوقات پدران هم
در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود
در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته ، محروم می کند
در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن
در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود آن را می سازد
در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم
در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند
در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است
در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب
در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید
در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را که میل دارد نیز بخورد
در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است
در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است ، به رشد و کمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود
در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است
در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست
+ نوشته شده در دوشنبه 10 اسفند1388ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط دانیالمهر
|
و چگونه می فهمند چیزی را که من فهمیدم. و چگونه درک می کنند چیزی را که من درک کرده ام...
... برای منی که همیشه چشمانم در حال جستجو بود و برای منی که هیچ کس تمنای چشمانم را نخواند و برای منی که بخار سرد پیشانیم تعجب هیچ کس را برنیانگیخت...
و چه ساده می گذرند از کنار من و می خندند، قهقهه می زنند
و چه چنگال تیزی است بر قلب نازکم
و چه عذابی است برای دل لیلاییم...
با خود می گفتم: کسی پرسید از حرف هایی که زبانت قادر به گفتن آنها نبود... کسی پرسید از احساسی که کلمات و واژه هاقدرت بیان آن را نداشت...
خدایا، چهه زیباست حکمتت زمانی که با خود عهد می کنی که همرنگ هزار رنگها شوی، دری را می گشایی از جایی که به ذهن کوچکمان خطور هم نمی کند.
که برای دل تنگ تو، برای دل فراموش کارت بخواند زمانی که میگفتی کسی نمیداند در دلم چه می گذرد و او می خواند برایت که خدایمان حایل است میان انسان و قلبش
زمانی که میگفتی با خود، که فراموش شده ام، چه زیبا برایت خواند نوای فاذکرونی اذکرکم را
در آن هنگام بود که دیگر مهم نبود برایت پست های بی نظر دست نوشته هایت
دیگر مهم نبود برایت که کسی می فهمد تو چه می گویی... یا نه.
مهم نبود زیرا که او برایت دنیایت را پر کرده بود... زیرا به یاد آورده بودت عهد فراموش شده ات را
برای منی که دم از فراموش کاری این جمعیت سیاه می زدم، چه زیبا می خواند برایم از افرب من حبل الورید بودنش.
و من چیزی را یافتم که گم کرده بودمش .. ومن چیزی دارم که او هرگز نیافته
و ای کاش می یافت..
+ نوشته شده در دوشنبه 10 اسفند1388ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط دانیالمهر
|
باید نوشت که افسوس نخورد. باید گفت و نوشت که بتوان شناخته شد.
مشتم به قلم فشار می آورد. نمی دانم چه بنویسم... قلم از من شکایت می کند؛ می گوید: بنویس، گفتم: ندارم چیزی.
گفت از من بنویس که همیشه یار تو بودم. گفتم: می ترسم از یاری که اکنون در دست من است و یار من، و فردا در دست دیگری است و امضاء کننده حکم مرگ من.
گفت: از خودت بنویس. گفتم: سال ها تفکر کردم، اما ..خود را نیافتم و نشناختم.
گفت: از خانه بنویس. گفتم: گریزانم از نرده های پنجره ام که تا در پشت آنم مشتاق بودن در بیرون آن و تا در بیرون آنم حسرت خور بودن دوباره در پشت آن.
گفت: از گربه همسایه بنویس. گفتم: خندانم هر روز در زمان دیدن دندان های برنده او که در دهانی است که با التماس از من نوازش می طلبد
گفت: از خیابان بنویس. گفتم: حیرانم از خیابان هایی که همه منتهی به هم اند وهمیشه سر در گم یکدیگر.
گفت: از مردم بنویس. گفتم: متنفرم از مردمی که چون چهارپایان به دنبال هم می روند، بدون اینکه بدانند به کجا و برای چه. متنفرم از مردمی که به پوسته روینی از هر چیز دلخوش و راضی اند...بگذار نگویم از این قوم هزار رنگ...
گفت: از در و دیوار شهر بنویس. گفتم:خندانم از نوشته های روی در و دیوار که همان پوستینی است برای فریب همان مردم ظاهر بین. کار من گرفتن غلط های نگارشی نوشته های این درو دیوار چرکین است..
"سیاست ما عین دیانت ماست...!"
گفتم: بگذار نگویم که هم خنده ات می گیرد از این همه دروغ، هم گریه ات می گیرد از این همه نیرنگ.
مشکل ما بر سر حرف های کوچک است.
بر زیر "عین" خطی کشیدم و به زیرش نوشتم به صحیح "ضد".!
بگذار نگویم...
گفت: ... نمی دانم... از.. از آسمان بگو
خواستم بنویسم اما قلم بر روی نقطه ای ایستاد و تکان نخورد...
از آسمان چه بگویم... و چه میتوانم بگویم..
جز اینکه هر صبح و شب چشم به آن، تنها دریچه فرجم دوخته ام... تا او، بهاری که منتظرش هستم را ...
.
ولی حیف که باز قلم طاقت نوشتن او را نداشت
و
خشک
شد
+ نوشته شده در دوشنبه 10 اسفند1388ساعت 7:7 بعد از ظهر  توسط دانیالمهر
|
سلام
حال ما خوب است.
غمی نیست، رنجی نیست، ملال و اندوهی نیست جز داغی خاطرات دفتری ناتمام که غیر چند برگ ابتداییش هنوز خالی است.
چه خوش گفت آن شیرین سخن که گویی حال من گفت چون: "ترسم که اشک بر غم ما پرده در شود".. پس بگذار که همنوایت بخندم
تا یادم نرفته است بگویم، دیشب خوابت را دیدم. بالهایت را پیدا کرده بودی. با خنده گفتمت: به خاطر داری که می گفتمت "حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی"...
و چه زیبا بود اوج گرفتنت.. و چه دیدنی بود آن بالهای بزرگ سپیدت
خلاصه بگویمت...بگویم برایت از آن دفتر ناتمامی که نخواستم بیش از این پر شود...که سنگینی اش بر قلبم شکنجه می داد. چون میدانستم روزی پس گرفته خواهد شد
و تو می دانستی که راه قلب من بازگشت نداشت
و تو می دانستی قلب من دو دروازه نداشت
ولی افسوس که باور نکردی..
همچنان یادت می آید آن خرزهره هایی که ارزش بوییدن نداشت...
پس برای تو می گویم که گاهی، لحظه ای، هرازگاهی کوتاه به یاد آوری بال گشودنت را، به یاد آوری خاک سیاهی را که از آن جدا شدی.
بعد از این گمان نکن که شب های جمعه تو را از یاد می برم... در آن نجوا های زیبایی که تو هم می دانی زیباییش را... که به خاطر تو بود که آن نجواها رادوباره پیدا کردم.
عزیز من؛ به زیبایی لبخند شقایقی که هنوز ندیده ای قَسمَت میدهم؛ به آن خاک سیاه دیگر باز نگرد
دیگر بال هایت را روی زمین جا مگذار
دیگر دفترت را به کسی قرض مده...
تو نمی دانی انسانها همه، قلب هایشان پر در و دروازه نیست..
بنگر، شاید قلبی تک دروازه بود آنکه نشانش کردی
باز نامه ام طولانی شد..
بگذار از نو بنویسم که نه دلی به لرزه درآید و نه خاک روی دفتری کنار رود
سلام
حال من خوب است، عالی است، خوشحالم از نبود تو و از خداحافظی با تو
.
اما تو باور نکن..
+ نوشته شده در دوشنبه 10 اسفند1388ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط دانیالمهر
|
و همچنان می روم و درک میکنم ویاد می گیرم و صبر می کنم. خیره می مانم و در مقابل این وحشی رام نشدنی مشت می فشارم و خاکسترش را در خود نگه می دارم
در مقابل لرزش دست هایم اشک نیامده می خورم ودر مقابل درک نشدنم اشک خورده باز میریزم. در برابر غربتم قلم بر می دارم و در برابر غربتش هیچ نمی کنم، چه می توانستم؟ که اگر می توانستم کردم و نکردم..
و باز اشک می خورم و به خط لرزان انگشتانم خیره می مانم. با ساعت پا به پا حسرت می خورم و گاه غافل می مانم. به کجا چنین شتابان؟ هنوز.. و هنوز شعله کوتاه امید را در بین دستانم از این طوفان بیرون می کشم. و باز امید.. امید..
به گوشه غربتم می خندند و در میان غربتم می گریم... و باز امید.. باز پریشانی.. باز پشیمانی.. باز حسرت...و باز امید میآید.
وای.. ای وای از یاد او. فریادم از این درد به وسعت سکوت است و باز در این قلب کوچک خاکستر سوخته آن را هم جای میدهم.
.
از کاش ها خسته شده ام.. ولی کاش بودم!
شکر می گویم که می بینم. می بینم راه گمکرده هارا و شکر میگویم که از آنها نیستم..
غم در دل تنگ من از آن است که نیست... باز متوسل می شوم و باز برمیگردم به این روزمرگی ها.چه کنم به جز همرنگ شدن...چه کنم؟
هرکو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز
وباز شکر میکنم و می اندیشم به غرورهای فرو نریختنی..و دوباره به همان اشک های نریختنی و بغض های فرو رفتنی.. و افتخار می کنم به داشتنشان
.
و در این لحظه به خود فکر میکنم... به خودهایی که به خیال همه مسخره بود یافتن درونشان.. چه مسخره بود این فکرها.. چه زیبا بود آن غربتها
وباز همان لغت مسخره کاش؛ کاش می دانستم. کاش چشم ها جز خود دیگران را هم می یافت، درک میکرد؛ کاش این نقاب برداشته می شد؛ کاش می توانست پرده ها را درید.
.
و هم اکنون بار دگر چشم می گذارم بر کلمات قدیمی.. نمی خواهم باز بگویم"کاش".. کاش نمی آمد..کاش نمیآمد
چه می شد که... و امشب مثل هفته های گذشته دروغین خود میخواهم چشم بگذارم بر آسمان و گوش تیز کنم برای صدایش. و باز همان گوش دروغین و چشم درخواب رفته خود و زمانهای پر غرور دگران و خود.. وباز همان انتظارها.. من از خدا خواستم که طعم دوری اش را، جای خالی اش را، و روزگار نبودنش را بر ژرفای لبانم بنشاند تا بفهمم بخوانمش، تا مثل دروغک های دیگر بر زبانم نباشد که من منتظرم... چشاند؟ جای داد؟ خدای من..کاش..
.
نگاه کن، من 27 ساله شده ام.کنون است که در این عمر اندک معنای چرکین شدن قلب ها را وجدان می کنم. به خود آمدم در 27سالگی ام و دیدم که چقدر دور شدم از آن شخصیتی که از خود ساخته بودم.. نقطه های چرکین چه خاموش بر قلب ها می نشیند و باز فراموشی... و باز چشم های حریص به عمر گذرا
چه کنم ، منی که امروز در اوج باور به خود، بالاترین و آخرین هنر نایابی که یافتم همرنگ شدن با جماعت هزار رنگها بود....
مگر نگفته بودی زود برمی گردی.. آخر دیگر این کارها به صبر و مدارا نمی شود...
یادت نیست فقط رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری، تا کی الصبر مفتاح الفرج سر دهم.. هفت آسمانی که به زیر پای توست به تنگ آمده است، برگرد..
و
بـــاز
امیـــــــــــــــد
+ نوشته شده در دوشنبه 10 اسفند1388ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط دانیالمهر
|
تو به من خندیدی
و
نمی دانستی
من به چه دلهره سیب را از باغچه همسایه دزدیدم ...
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه...
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک...
و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان ...
غرق این پندارم که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت؟؟...
+ نوشته شده در جمعه 9 بهمن1388ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط دانیالمهر
|
روزی
روزگاری یک زن قصد می کنه یک سفر دو هفته ای به ایتالیا داشته
باشه...شووهرش اون رو به فرودگاه می رسونه وبراش آرزو می کننه سفر خوبی
داشته باشه...زن جواب می ده :"ممنون عزیزم حالا سوغاتی چی دوست داری واست
بیارم؟؟؟"مرد می خنده و می گه:"یه دختر ایتالیایی"زن هیچی نمی گه و سوار
هواپیما میشه و می ره...دو هفته بعد وقتی که زن از مسافرت بر می گرده مرد
توی فرودگاه می ره استقبالشو می گه:"خب عزیزم مسافرت خوب بود؟"زن:"ممنون
عالی بود...!"مرد می پرسه:"خب سوغاتی من چی شد؟؟؟"زن:"کدوم سوغاتی؟؟؟!!!"
مرد:"همونی که ازت خواسته بودم....دختر ایتالیایی..."زن جواب می ده:"آهان
اون رو میگی؟؟؟...راستش من هر کاری از دستم بر می اومد کردم حالا باید 9
ماه صبر کنیم ببینیم دختر میشه یا پسر..."
نتیجه گیری اخلاقی:هیچ وقت سعی نکن که یک زن رو تحریک کنی!اون ها به طرز وحشتناکی باهوش هستند...
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 بهمن1388ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط دانیالمهر
|
خانمی وارد داروخانه می شه و به دکتر داروساز میگه که به سیانور احتیاج داره !
داروسازه میگه واسه چی سیانور میخوای؟
خانمه توضیح می ده که لازمه شوهرش را مسموم کنه.
چشمهای
داروسازه چهارتا می شه و میگه : " خدا رحم کنه ، خانوم من نمیتونم به شما
سیانور بدم که برید و شوهرتان را بکُشید! این بر خلاف قوانینه ! من مجوز
کارم را از دست خواهم داد... هر دوی ما را زندانی خواهند کرد و دیگه بدتر
از این نمی شه ! نه خانوم ، نـــه ! شما حق ندارید سیانور داشته باشید و
حداقل من به شما سیانور نخواهم داد. "
بعد از این حرف خانمه دستش
رو می بره داخل کیفش و از اون یه عکس میاره بیرون ؛عکسی که در اون شوهرش و
زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام میخوردند.
داروسازه به عکسه نگاه می کنه و می گه: چرا به من نگفته بودید که نسخه دارید ؟!
نتیجهی اخلاقی : وقتی به داروخانه میروید ، اول نسخهی خود را نشان بدهید !
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 بهمن1388ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط دانیالمهر
|
کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره ی کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.
دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخو ا هیم .
بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدا م بهتر مستجاب می شود به گوشه ا ی از جزیره رفتند.
نخست ، از خدا غذا خواستند . فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد . اما مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.
هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی
نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.
مرد
اول از خدا ، خانه ، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا،
تمام چیزها یی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.
دست
آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببر د . فردا کشتی
ای آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیر ه برود
و مرد دوم را همانجا رها کند .
پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواستها ی ا و پاسخ داده نشد ، پس همینجا بماند بهتر است.
زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید : چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟
پاسخ داد : این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام.
درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.
ندا، مرد را سرزنش کر د : اشتباه می کنی . زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به
تو رسید.
مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟
ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم!
نکته اخلاقی : باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست های خود ما نیست، نتیجه دعا ی دیگران برای ماست !!
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 بهمن1388ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط دانیالمهر
|
امروز هم روز دیگری است، از روزهایی که فکر می کردیم
جور دیگری خواهند بود. آفتاب پشت ابرها منتظر فرصتی است بیرون بیاید و
بتابد اما ابر ضخیم و یک پارچه سایه اش شده است. بادی هم می آید، گیرم
بیشتر از روزهای پیش. باد که می آید حتما هوا هم سرد می شود. سرد است،
هواشناسی پیش بینی کرده بود، سردتر هم می شود. امروز حتی قرار است باران
هم بیاید، مگر نمی دانی ؟ ... کاش بیاید، وعده باران زیاد گرفته ایم اما
حیف که هزار وعده خوبان یکی وفا نکند ! به آخر سال نزدیک می شویم. هنوز
این سال را درک نکرده ام، دیگر فرصتی نیست. خودش می داند هر آمدنی رفتن
اگر نداشته باشد مردن است. نمی خواهد مثل کنه بچسبد، آرام از پنجره ای از
سر شاخه ای می آید و از زیر دری بیرون می خزد. به بهار هم باید مجال داد.
همین است که خسته کننده نیستند این فصل ها. راستی، تو راز فصل ها را می
دانی ؟... اما من زمستانش را بیشتر دوست دارم، با هم جور تریم. شب های
زیادی به پای حرف هایش تا صبح نشسته ام. به ظاهرش نگاه نکنید زود دوست می
شود. دل پر دردی دارد و رنجی ابدی سینه اش را می آزارد. باید پای درد دلش
نشست. خیلی تنهاست. خیسی اشکهایش را هنوز روی شانه ام حس می کنم. قدر شب
هایش را بدانید. هیچ فکر کرده اید در تابستان دلتنگی ها را با که می شود
گفت ؟ یا دیگر کی از گرمای این پالتوی سیاه می شود کیف برد ؟ هی قدم زد و
دست را به جیب هایش فرو برد ؟ حتی فکر کردن به آن گرمای دیوانه وار، به آن
خورشید لجوج تابستان برایم مرگ آور است... دهان یار که درمان درد حافظ
داشت/ فغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود... دوستش بدارید. زمستان است...
می گوید :
خالی الذهن نمی شود چیز نوشت و سخن سر داد. می گویم: عجیب است ! می گوید :
چه چیز عجیب است ؟ سخنان من یا نوشته های تو ؟ می گویم : بگذریم..
+ نوشته شده در پنجشنبه 8 بهمن1388ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط دانیالمهر
|
باز طلوعی دل انگیز با یاد و خاطر عشق اغاز شد و من مشتاقانه به معبدگاه تو می ایم تا برایت از رقص
قاصد کها با آهنگ باد ترانه بسرایم؛ دیگر کار من این شده به انتظار غروب
تا به هنگام استراحت بسراغ ما بسر دروازه شهر بیایی و با اهنگ ماه با من
سخن بگویی ؛ و چه زیباست مناجات با فرشتگان بر زمین ؛ ای فرشته مهربان با
من باش بگذار از ترانه های زندگی داستانها بگویم , و حال یک داستان از دل
خود برات بگویم
غروب یک روز پاییزی وارد روستایی شدم هر کس
به کاری مشغول بود روستای کوزه گران بود و همه به کار کوزه گری مشغول ,
یکی مرا گفت به چه کاری؟ گفتم من کوزه گرم ...
کوزه
گر؟.....من از هنر کوزه گری هیچ نمیدانستم ... تصمیم گرفتم بمانم و کوزه
گر شوم ... مغازه ای گشودم و وسایل کار اماده کردم و شروع به ساختن کوزه
کردم ....سالیان دراز گذشت و من همچنان کوزه میساختم ....یک بار نگاه کردم
دیدم
کارگاه من پر شده از کوزه های زشت و قشنگ : خام و پخته
: سفید و سیاه ....دلم گرفت من چکار کردم ......یاد سخن پیر مردی افتادم
که هر از گاهی از جلوی کارگاهم میگذشت و میگفت کوزه ها رو بشکن کوزه شکن
......میدانستم کجا زندگی می کند و میدونستم بهترین کوزه گر شهر است
....تصمیم گرفتم از تو اغازی دوباره کنم ....چشمان خود رابستم و گشودم
تا با تولدی دوباره اغاز کنم .......تمام کوزه ها را شکستم .......
بسراغ
پیرمرد رفتم و گفتم من کوزه شکنم ......پیرمرد لبخندی زد و گفت تو کوزه
غرورت را شکوندی خوش امدی ... و سالها گذشت و پیرمرد رفت و حال من شده ام
پیرمرد کوزه شکن شه
+ نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط دانیالمهر
|
:سلام
ّب: سلام
ا:چگونه ای؟
ب: چگونه باشم درین غربت
ا: به چه حالی ؟
ب: مستم ؛ باده نوشیده ام
ا: به یاد کی ؟
ب: به یاد یار دل آزار
ا: این یار کیست این چنین خرابت ساخته؟
ب: آنست که به اشارتی مرا حیران این کویر ساخته؟
ا:بدنبال کیستی ؟
ب: انسانم ارزوست
ا:انسان کیست؟
ب: انست که از خود رها گشته و به خویشتن رسیده
ا: چگونه میشود؟
ب: باید شراب عشق نوشید
ا: عشق چیست ؟
ب: محبت توست
ا: به کی ؟
ب: به روحت
ا: روح م کیست ؟
ب: روح تو خداست که در کوزه تو گرفتارست
ا: اهل کجایی؟
ب: من از خدایم
ا:به کجا میروی
ب:به سوی خدا
ا: درویشی
ب: درویشی ایین است مرا با ایین کاری نیست
ا: به چه دینی و ومذهبی
ب: من مکتب عشق
ا:پیامبر تو کیست
ب: شمع
ا: چرا؟
ب: بی ادعا میسوزد و میگرید اما حس حضورش مارا شاد میگرداند و از تاریکی می رهاند
ا:کارت چیست ؟
ب: گریه
ا
+ نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط دانیالمهر
|
آیت اله منتظری بزرگترین مرجع تاریخ تشیع و شجاع ترین مرد زمانه از میان ما رفت و مارا در میان یک دین
تو خالی تنها گذاشت تشیع با منتظری فوت کرد
+ نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط دانیالمهر
|
من از دست خدا دلگیرم
بتو شادم اما غمگینم
غمگینم اما شادم خود میدانی چرا
زیرا یک زندگی از هم دور شدیم اما نزدیکیم
نزدیکیم اما دور شدیم
+ نوشته شده در شنبه 14 آذر1388ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط دانیالمهر
|
از فراق تو مرا هر نفسی صد آه است
از تو غافل نیستم ای دوست خدا آگاه است
+ نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط دانیالمهر
|
یک نفر دنبال خدا می گشت،شنیده بود که خدا آن بالاست و عمری دیده بود که دستها رو به
آسمان قد می کشد.پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت، ابرها را کنار می زد،چادر
شب آسمان را
می تکاند ، ماه را بو می کرد و ستاره ها را زیر ورو
او می گفت: خدا حتما یک جایی همین جا هاست. و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام
عرش؛ که کسی بر آن تکیه زده باشد. او همه ی آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی.
نه رد پایی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها. از آسمان دست کشید، از جست و
جوی آن آبی بزرگ هم
آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد.زمین پهناور بود و عمیق.پس جا داشت که خدا را در
خود پنهان کند
زمین را کند،ذره ذره و لایه لایه و هر روز فروتر رفت و فروتر
خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود
نه پایین و نه بالا، نه زمین و نه آسمان. خدا را پیدا نکرد. اما هنوز کوه ها مانده بود. دریاها و
دشت ها هم. پس گشت وگشت و گشت. پشت کوه ها و قعر دریا را، وجب به وجب دشت را.
زیر
تک تک همه ی ریگها را. لای همه ی قلوه سنگ ها و قطره قطره آبها را. اما خبری نبود
از خدا خبری نبود
نا امید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو
آن وقت نسیمی وزیدن گرفت. شاید نسیم فرشته بود که می گفت خسته نباش که خستگی
مرگ است. هنوز مانده است، وسیع ترین و زیباترین و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است
. سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست
نسیم دور او را گشت و گفت: "اینجا مانده است، اینجا که نامش تویی" و تازه او خودش را دید،
سرزمین گمشده را دید. نسیم دریچه ی کوچکی را گشود،راه ورود تنها همین بود
و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد
خدا آن جا بود
بر عرش تکیه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود، همین جاست
سال ها بعد ، وقتی که او به چشم های خود برگشت، خدا همه جا بود؛ هم در آسمان هم در
زمین. هم زیر ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه، هم لای ستاره ها و هم روی
ماه
عرفان نظر آهاری
+ نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط دانیالمهر
رهگذر گیج ز هر عابر و هر کس پرسید
"پس خدا کو؟
نکند گم شده است؟"
همه از پرسش
او سخت به خود لرزیدند.......
+ نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط دانیالمهر
|
مرا كسي نساخت٬ خدا ساخت٬ نه آنچنان كه كسي مي خواست كه من كسي نداشتم ٬كسم خدا بود
٬ كس بي كسان
او بود كه مرا ساخت آنچنان كه خودش خواست٬ نه از من پرسيد٬ نه از آن "من ديگرم
من یک گل بی صاحب بودم .مرا از روح خود در آن دمید،و بر روی خاک و در زیر آفتاب،تنها رهایم
کرد"........................................................................
بهترين فرشته ها همين شيطان بود. مرد و مردانه ايستاد و گفت : نه سجده نميكنم٬ تو را سجده
ميكنم اما اين آدمكهاي كثيفي را كه از گل متعفن ساخته اي٬ اين موجود ضعيف و نكبتي را كه براي
شكم چرانيش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواري و آخرت و حق شناسي و محبت و همه چيز و
همه كس را فراموش ميكند سجده نميكنم!
من از نورم٬ ذاتم از آتش پاك و زلال بي دود است٬ من اين لجنهاي مجسم پليد پست را سجده كنم...؟
******دکتر علی شریعتی******
+ نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط دانیالمهر
|
قفسی باید ساخت
هر چه در دنیا گنجشک و قناری هست
با پرستوها و کبوترها
همه را باید یک جا به قفس انداخت
روزگاریست که پرواز کبوترها
در فضا ممنوع است
که چرا به حریم جت ها خصمانه تجاوز شده است !
روزگازیست که خوبی خفته ست
و بدی بیدار است
و هیاهوی قناری ها،
خواب جت ها را آشفته ست
غزل ((حافظ)) را می خواندم
*مرغ سبز فلک دیدم و داس مه نو*
تا به آنجا که وصیت می کرد:
*گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک
از فروغ تو رسد صد پرتو*
دلم از نام مسیحا لرزید
از پس پرده ی اشک
من مسیحا را بالای صلیبش دیدم
با سر خم شده بر سینه ،که باز
به نکوکاری ،پاکی ، خوبی
عشق می ورزید.
و پسرهایش را
که چه سان *پاک و مجرد* ! به فلک تاخته اند
و چه آتش ها هر گوشه به پا ساخته اند
و برادر ها را خانه بر انداخته اند
دود در*مزرعه ی سبز فلک*جاری ست
تیغیه ی نقره *داس مه نو * زنگاری ست
و آنچه * هنگام درو* حاصل ماست
لعنت و نفرت و بیزاریست !
روزگاریست
که خوبی خفته ست و بدی بیدار است
و غزل های قناری ها خواب جت ها را آشفته ست
غزل ((حافظ)) را می بندم
از پس پرده ی اشک
خیره در مزرعه خشک فلک می نگرم
میبینم:
در دل شعله و دود
می شود *خوشه ی پروین *خاموش
پیش خود می گویم
عهد خود رایی و خود کامی ست
عصر خون آشامی ست........................
+ نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط دانیالمهر
|
تمامی دردها از آن است
که
هرگز نگفته ایم
آنچه را که می اندیشیم
و هرگز نسروده ایم
شعر وجود
خویش را
غم را
عشق را
و دنیا از سکوت ما تالاب شد
و ما در هزار سوی زندگی از یاد بردیم
ترانه های آبی عشق را
چرا نسراییم؟
چرا نگوییم؟
هنگامیکه جهان برهوتی است از فریب
چرا نگرییم؟
هنگامیکه پس کوچه های غم
این چنین تاریکند
چرا نگوییم از عشق؟
وقتی که هنوز قلب کوچکی در دور دست می تپد!!!!..........
+ نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط دانیالمهر
|
گاهی اوقات چیزی درون من می رقصد و پای کوبی می کند
من روحم را حبس نکرده ام.
به اینکه انسان عجیبی هستم اعتراف می کنم !
من خدا را در آغوش کشیدام.
خدا زیاد هم بزرگ نیست.
خدا در آغوش من جا می شود٬
شاید هم آغوش من خیلی بزرگ است.
خدا را در آغوش می کشم دچار لرز های مقطعی می شوم.
تب میکنم و هذیان می گویم.
خدا پیشانی مرا می بوسد و من از لذت این بوسه دچار مستی میشوم.
خدا یکبار به من گفت تو گناهکار مهربانی هستی.
ومن خوب میدانم که گناهان من چقدر غیر قابل بخششند.
می دانم زیاد مهمان نخواهم بود.
این را نه از خود که پدر آسمانی به من گفته است.
زمان میگذرد.
همیشه سعی می کنم خوب باشم و همیشه بد می مانم
باید کمی قدم بزنم تا فکر کنم.
من برای اینکه برای کسی که دوستش دارم شعر بگویم هم باید قدم بزنم.
مدتی هست که خیلی افسرده ام.
از اینکه چیزی می نویسم احساس بدی به من دست می دهد.
من روح خودم را معتاد به زنده بودن کرده ام.
و از این متآسفم.
و بیشتر از این تآسف می خورم که
روزهای که سعی می کردم مورچه های سیاه را لگد نکنم
نا خواسته غنچه های بوته گلی را لگد مال کردم.
من این روزها مدام هذیان می گویم
آسمان برای من بنفش است!!
باید کمی قدم بزنم...
+ نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط دانیالمهر
|
₪چه دشوار است به پایان همه ی راه های این جهانی رسیدن !
₪کسی
که غصه میخورد ، کسی است که عشق دارد و به آن چه که هست ، و چون ندارد غصه
میخورد . کسی است که عشق دارد به آنچه نیست ، و چون آن را ندارد غم میخورد
.
₪منتظر نمان که پرنده ای بیاید و پروازت دهد . در پرنده شدن خویش بکوش.
₪چه سخت است توانستن در ندانستن !
₪عشق میتواند جانشین همۀ نداشتن ها شود.
₪عشق زاییده تنهایی است و تنهایی نیز زاییده عشق است .
₪عشق موجودی نیست که آن را بیابند . عشق یک هنر است ، باید آن را آموخت و آن را آفرید .
₪به شماره هر دلی عشقی هست .
₪زندگی جست و جوی نیمه هاست در پی نیمه ها .
₪به
من تکیه کن ! من تمام هستی ام را دامنی میکنم تا تو سرت را بر آن بنهی !
تمام روحم را آغوش میسازم تا تو در آن از هراس بیاسایی ! تمام نیرویی را
که در دوس داشتن دارم ، دستی میکنم تا چهره و گیسویت را نوازش کند ! تمام
بودن خود را زانویی میکنم تا بر آن به خواب روی ! خود را ، تمام خود را
به تو میسپارم تا هرچه بخواهی از آن بیاشامی ، از آن برگیری ، هرچه بخواهی
از آن بسازی ، هرگونه بخواهی ، باشم ! از این لحظه مرا داشته باش...
+ نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط دانیالمهر
|
همیشه فکر میکردم غم سخت ترین کوله باریه که یک نفر میتونه داشته باشه
اما امروز فهمیدم انتظار از غم سختتر است
+ نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط دانیالمهر
|
همش به خودت میگی یکمی دیگه تحمل کن،بالاخره که تموم میشه..
صبر، گذر زمان، دلخوشی های بزرگی که اگه یادشون به موقع سراغت بیان، می تونن حکم انصراف از بیهودگی و خودکشی رو برات امضا کنن..
همیشه خوبی های کوچک و بزرگی ییدا میشن که بدی و نحسی نعمت های دل آشوب رو از بین میبرن.
وقتی همه کوچه های شهر یر شدن از نکبت و آدم های مرده، آخرش یه جایی یه لبخند برمی گردونتت. ا
اینه که نمی تونی قید دنیارو بزنی. اینه که همه شهامتت رو برای راحت دل بریدن از دست میدی.
به خودت میگی اگه میون همه زشتی های دنیا همین یه لبخند سهم من باشه از توی گور خوابیدن و نفس نکشیدن خیلی بهتره.
نوشته توسط الهه
http://jahanekhakestary.blogfa.com/
+ نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط دانیالمهر
|
از دلت شروع کن
شاید دوباره همدیگر را پیدا کردیم
نگران نباش من آنقدر امروز و فرداهای نیامدنت را دیده ام
که دیگر هیچ وعده بی سرانجامی
خواب و خیال آرزویم را آشفته نمی کند
حالا یاد گرفته ام که فراموشی دوای درد همه نیامدن ها و نداشتن ها و نخواستن هاست
یاد گرفته ام
که بشنوم : "تا فردا"...
و به روی خود نیاورم که فرداها هیچ وقت نمی آیند
یاد گرفته ام که از هیچ لبخندی خیال دوست داشتن به سرم نزند....
+ نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط دانیالمهر
|
نی حدیث راه پر خون می کند
قصه های عشق مجنون می کند
در غم ما روزها، بی گاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت، گو رو، باک نیست
تو بمان، تو بمان، ای آن که چون تو پاک نیست
تو بمان، ای آن که چون تو پاک نیست
شمع و پروانه منم، مست میخانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
یار پیمانه منم، از خود بیگانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
چون باد صبا در به درم، با عشق و جنون هم سفرم
شمع شب بی سحرم، از خود نبود خبرم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
تو ای خدای من، شنو نوای من
زمین و آسمان تو، می لرزد به زیر پای من
مه و ستارگان تو، می سوزد به ناله های من
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
وای از این شیدا، دل من
مست و بی پروا، دل من
مجنون هر صحرا، دل من
رسوا دل من، رسوا دل من
لاله ی تنها، دل من
داغ حسرت ها، دل من
سرمایه ی سودا، دل من
رسوا دل من، رسوا دل من
خاک سر پروانه منم، خون دل پیمانه منم
چون شور ترانه تویی، چون آه شبانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
رسوای زمانه منم، دیوانه منم
+ نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط دانیالمهر
|
در اين هستي غم انگيز
وقتي حتي روشن كردن يك چراغ ساده "دوستت دارم"
كام زندگي را تلخ مي كند
وقتي شنيدن دقيقه اي صداي بهشتي ات
زندگي را
تا مرزهاي دوزخ
مي لغزاند
ديگر – نازنين من –
چه جاي اندوه
چه جاي اگر...
چه جاي كاش...
و من
– اين حرف آخر نيست –
به ارتفاع ابديت دوستت دارم
حتي اگر به رسم پرهيزکاري هاي صوفيانه
از لذت گفتنش امتناع كنم.
+ نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط دانیالمهر
|
ياسها در کنار پنجره گل داده اند و درختان آبستن شکوفه اند.
چقدر در راهروهاي دلواپسي و نگراني به انتظار بنشينم؟ چقدر؟!
کي مي آيي تا ترکهاي دلم را در برابر تو شماره کنم!
سپيده که مي زند با خودم مي گويم اکنون در چشم اندازم ظاهر مي شوي و با يک سبد شکوفه نور نگاهم را با بهار لبخندت معطر مي کني.
به
تو مي انديشم چون تو در ذهن مني و جز تو هيچ کس نمي تواند جاي خالي ات را
پر کند. دروازه قلب من به روي تو باز است چون تويي سنگ صبور من.
چرا نمي آيي تا بسان کودکي به بالينت بنشينم و زار زار بگريم و بگويم از غمهايم.
جوابم را بده آخر بگو چه وقت به ديدنم مي آيي. شب يا سپيده دم.
به من بگو از کدامين راه عبور مي کني از کدامين شهر مي گذري؟ از کدام خيابان مي آيي؟
در کدام ساعت؟ در کدام دقيقه؟؟
+ نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط دانیالمهر
|
دير زمانيست ...
كه ديگر حسي از خوشي ندارم !
دير زمانيست
كه حسرت خنده اي از ته دل را دارم !
دير زمانيست
كه حسرت با هم بودن را ....
ميداني،
ديگر توان از من رفته و غم در چهره ام موج ميزند؛
چشمانم، از اندوه پر است و
با هر تلنگري اشك از آن جاريست....
نميدانم
اين خورشيد كي در من طلوع ميكند و
از ظلمت، رهايي مي يابم....!
+ نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط دانیالمهر
|